اولین کاری که پس از برق کشیدن به منزلمان انجام دادیم، خواندن دعای کمیل با مادرم بود
ما تقریباً تا حدود سال ۳۴ در خانه برق نداشتیم. بعضی از دوستان پدرم مکرّر اصرار میکردند که شما برق بکشید، ولی ایشان میگفت: «نه.» اهل علم مشهد، دوستان پدرم، همه در خانههایشان برق داشتند، بعضی تلفن هم داشتند، ولی پدرم برق نمیکِشید.
آن زمان خانههای معمولی و مردم متوسّط هم برق داشتند، منتها ما نداشتیم؛ یا به خاطر اینکه شاید کمی پایینتر از متوسّط بودیم یا به این دلیل که آقا خیلی به این چیزها رغبتی نشان نمیداد.
ما دائم میگفتیم آقا برق بکشیم. ولی ایشان میگفت: «برق چیست؟! برق میخواهیم چه کار! من پنجاه شصت سال بدون برق زندگی کردم، حالا هم چند صباحی دیگر میگذرانم؛ نمیخواهم.» حتّی جاذبهی آسایش و رفاه ناشی از داشتن چیزی مثل برق او را جذب نمیکرد. البتّه منشأ این کار کمی هم به خاطر این بود که ایشان پول برق کشیدن را نداشت. تا اینکه بالاخره یکی از دوستان پدرم به نام آقای سبط آمد و آنقدر با آقا محاجّه کرد تا ایشان قانع شد که برای خانه برق بکشد. سیصد تومان پول ودیعهی برق بود. سیصد تومان را به شرکت برق دادیم و مجوّز دادند و آمدند کنتور را نصب کردند. بعد هم گفتند خودتان برقکش بیاورید سیم بکشد. در محل، سیمکشی داشتیم به نام آقای چرخکار که مرد متدیّن و خوبی بود. خدا رحمتش کند؛ سالها بعد سر تیر چراغ، برق او را گرفت و از دنیا رفت. آقای چرخکار آمد خانه را دید و گفت شما این چیزها را لازم دارید: سیم، مقرّه، پریز، کلید، لامپ و پاترون که حالا به آن سرپیچ میگویند. از هر کدام این تعداد بخرید. متصدّی خرید من شدم و رفتم خریدم. اینها هم حدود سیصد تومان شد.
آقای چرخکار آمد و چند روز در خانهی ما کار کرد. همان روز اوّل مقداری سیم کشید. شب که شد، گفت: «امشب یک شعلهی برق برایتان جور میکنم که از همین امشب از برق استفاده کنید؛ کجا بکشم؟» گفتیم: «بیاور اتاق آقا.» منتها این موقّت بود؛ چون هنوز سیم به سقف نرسیده بود که بخواهیم در جای خودش آویزانش کنیم. یک شعله برق آنجا وصل کرد و اتاق روشن شد. شب جمعه بود، مادرم گفت بنشینیم دعای کمیل بخوانیم. زیر آن شعلهی برق، نشستیم و اوّلین استفادهی ما از برق این بود که با مادرم و بعضی دیگر از بچّهها دعای کمیل خواندیم.
بعد از دعای کمیل، گفتیم چراغ را خاموش کنیم که برای آقا چیز جدیدی باشد. آقا که آمد، طبق معمول رفت در جایش نشست؛ ناگهان یکی از ما برق را وصل کرد و چراغ روشن شد و آقا جا خورد؛ باورش نمیآمد که روشنایی برق اینقدر خوب است. قبل از آن، چراغ لامپا داشتیم که ایشان باید کتاب را فقط نزدیک چراغ میگرفت تا بتواند بخواند؛ امّا با برق همه جا روشن و خوب شد. این خاطرهی ما است از شب اوّل برقدار شدن خانه؛ بعد هم همه جای خانه سیم کشیده شد.
شهید خامنهای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
اللهم عجل لولیک الفرج الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم




