مرحوم شیخ غلامرضا یزدی داستانی شیرین نقل میکرد: «یک شب بارانی در یزد، بر الاغی سوار شدم تا به مهمانی بروم. در کوچهای، پوشش روی جوی آبی سست بود، پای الاغ فرو رفت و هر دو به زمین خوردیم. لباسهایم گلآلود شد و منصرف شدم. یک سال بعد دوباره به …
مطالعه بیشتر »
اللهم عجل لولیک الفرج الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم