گفتم: با فرمانده تون کار دارم
گفت: الان ساعتیه که ملاقاتی قبول نمیکنه!
.
رفتم پشت در اتاقش در زدم
گفت: «کیه؟»
گفتم: مصطفی منم…
سرش را از سجده بلند کرد؛
چشم هایش سرخ و رنگش پریده بود…
نگران شدم!
✳️گفتم چی شده مصطفی؟
خبری شده، کسی طوریش شده؟
دو زانو نشست. سرش را انداخت پایین،
زل زد به مهرش گفت: هر روز این ساعت را فقط برای خدا گذاشتم!
از خودم میپرسم کارایی که کردم برای خدا بوده یا برای خودم…
📙مصطفای خدا. اثر گروه شهید هادی. خاطرات سردار شهید مصطفی ردانی پور.
https://eitaa.com/joinchat/2843344995C4bdc20cf63
اللهم عجل لولیک الفرج الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم





