💢به تنها چیزی که فکر نمیکردم، آزادی بود!
و حالا بعد از گذشت ۱۶۰۰ روز اسارت، میگفتند: آزادید!
در عین خوشحالی، دلم را غم گرفته بود، نمیدانم چرا؟
به زمین خاکی اردوگاه نگاه میکردم
به آسمان عراق
به دیوارها
پنجره ها
به نگهبان ها
تک تک آنها مملو از خاطره بود
به شب های تاریک
به سیلی های بی هوا
به دلهره های گاه و بیگاه
به خشم نگهبان ها
به شلاق هایی که با خشم بالا میرفتند
به فریاد جگر خراش بچه ها
به مریضی هایی که بی قرص و دارو میگذشت
به مریض هایی که بر اثر بی توجهی نگهبان ها جان دادند
به روزهایی که به جرم خواندن دعا پوست بچه ها را کبود میکردند
به زدن ریش با قیچی و تیغ های کند و زخم هایی که از آن پدید می آمد
به شبی که اسرای مجروح را با کابل میزدند
به شبی که محسن روغنی را با پای قطع شده زیر شلاق گرفتند
به دندان های خلف که از غیض به هم سائیده میشد
به چوب عبدالرحمن که روی آن نوشته بود: وسیله العذاب
به روزی که خبر شهادت اسرای مجروح را از بیمارستان آوردند
به آخرین امیدمان (رحلت امام)
به آسایشگاهی که در مراسم اش اشک ها ریختیم
به روزهایی که فاشیست اردوگاه سرگرد مفید وارد اردوگاه میشد
به ذکر لب بچه ها که: خدابخیر کند!
به روزهایی که در زیر آفتاب سوزان ساعت ها کنار سیم های خاردار قدم میزدم
و بنان با آن صدای محزون میخواند :
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
به تصاویر شهدا که از تلویزیون عراق پخش میشد
و اشک هایی که دور از چشم بچه ها از چشم هایم سرازیر میشد.
دلم از خیلی چیزها گرفته بود.
از دوری جبهه ها و حال و هوای معنوی دوستانم
از شهادت فرمانده ی گردان مان حسین آقای اسکندرلو
دلم از خیلی ها گرفته بود.
به علی بیگلری فکر میکردم
آن رفیق و اسیر کم سن و سال
آن روزهای تلخ
تلخ تر از زهر
که مثل یک درد رفتنش آزارم میداد
چقدر روزهای سختی بود
به روزی که عمو شعبانی و بهروز وخودم را به جرم عزاداری امام حسین علیه السلام برای شکنجه بردند و تا صبح میزدند!
به همراهی آن چند ایرانی خودباخته ای که در کتک زدن ها ، گاه از عراقی ها پیشی میگرفتند.
آاااه
که بر اسیر چه ها گذشت!
به روزهایی که صلیب سرخ می آمد.
به لحظاتی که مسئولین آسایشگاه ها نامه ها را ازصلیب تحویل میگرفتند
به لحظاتی که ارشد با دسته نامه ها در وسط آسایشگاه می ایستاد و جمعیتی که چشم بر لب او میدوختند تا نامشان را بخواند و نامه ای از حبیب بدستشان بدهد…
و چه سخت آن لحظه ای که عزیزی نامه نداشت !
خدا شاهداست هیچ قلم و بیانی قادر به شرح آن لحظات نخواهد بود.
به لحظات ورود به رمادیه فکرمیکردم…
به تونل وحشت…
به شلاق ها و چوب هایی که با غیض بالا میرفت و با قدرت هرچه تمام تر بر سر و روی بچه ها مینشست.
به بینی شکسته حسین و سر خون آلود چمرلو
به چکمه فرمانده اردوگاه، روی گردن بچه ها
به صورت های بچه ها که به دستور فرمانده روی خاک چسبیده شده بود
به لحظاتی که ابوترابی را
آن نور چشم اسیران را
آن سید خدا را
در وسط حیاط اردوگاه به شلاق بستند.
به خونی که بر دل بچه ها شد فکر میکردم.
به سجده های ابوترابی
به چشم های خسته اش
به تلاشش برای وحدت
به آن جمله پر مغز که:
«حرمت انسان ازحرمت قرآن بالاتر است»
🔹و حالا…
میگویند: تو آزادی!
و من ناباورانه تمام روزها و شبهایی که برمن گذشت را مرور میکنم و به خود میگویم:
باید با این فضا برای همیشه بدرود بگویی و همه خاطرات تلخ و شیرین آن روزگاران را در نزد خالق خود بگذارم تا برای دنیای ابدیم
توشه ای داشته باشم که چراغ راهم باشد و سندی برای یوم الورود.
و آن روزها برای سربلندی انقلاب و پرچم مقدسش سپری شد و امیدوارم شرمنده ی شهدا و امام نباشیم و اکنون هم تا آخرین نفس جانفدای نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران هستم
✍️به قلم محمد عباسی، جانباز و آزاده از گردان حضرت علی اصغر علیه السلام لشگر حضرت سیدالشهداء علیه السلام
☫) ستاد استان قـم | @abm_qom
اللهم عجل لولیک الفرج الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم




