یکشنبه , ژوئن 28 2026

🖤 خودم شناختمش!

🖤 خودم شناختمش!

📝خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از پنجمین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب؛ ١٤٠٥/٠٤/٠٤

▫️ روسری‌اش را مدل لبنانی بسته بود. وقتی درباره‌ی تأثیری که آقا در زندگی‌اش داشت پرسیدم، بند دلش پاره شد. دست کشیدم روی شانه‌اش و خواستم راحت گریه کند.

▪️ بین هق‌هق‌هایش گفت: «اوایل فقط چون مامانم آقا رو دوست داشت بهشون احترام می‌ذاشتم. علاقه‌ای بین من و آقا وجود نداشت.»

▪️ باز هم گریه‌اش شدید شد. اشک‌هایش را با گوشه روسری پاک کرد و ادامه داد: «شروع کردم به گوش‌کردن سخنرانی‌هاشون. کم‌کم عاشقشون شدم. انگار نمایی از حضرت علی(ع) رو توی ایشون می‌دیدم.»

▫️ حدود پنج‌دقیقه‌ای که پیشش نشستم، فقط همین چند جمله را توانست حرف بزند. گریه امانش نمی‌داد. قبل از خداحافظی گفت: «حسرت می‌خورم که چرا حالا باید بیام بیت؟ چرا وقتی زنده بودن نیومدم.»

▪️ حالا نوبت من بود که گریه کنم. گفتم: «برای ما این غم سنگین‌تره. این حسرت بیشتره. چون هیچ وقت به بیت بدون آقا عادت نداشتیم. حالا که آقا نیست، انگار هوای اینجا برامون سنگین شده.»

📆 شماره ۵

رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh

   

دیدگاهتان را بنویسید