✨خاطره از زبان رسول اکبری درباره ی شهید عبدالمطلب اکبری:
《تکه چوبی گرفت دستش و آمد جایی را خط کشید و گفت اینجا جای من است و این دفعه دیگر می روم و شهید می شوم😢》
🦋☘️🦋☘️🦋
🔻از دوران کودکی کرولال بود اما خیلی با هوش و نترس و حریف بود و مدتهای مدیدی در جبهه گذراند . او بنایی هم می کرد بنده تازه اسکلت خانه ام را ساخته بودم و تیرآهن هایش را جهت طاق زدن آماده کرده بودم که او آمد و گفت حیف که دیگر وقت ندارم و می خواهم بروم جبهه اگر نه می آمدم خودم طاقش را می زدم و شروع کرد که می روم و شهید می شوم البته با اشاره می گفت که این دفعه دیگر می روم شهید می شوم.
🔸بنده گفتم من شهید می شوم، گفت تو حیف است و زن و بچه داری و من هم گفتم تو هم که زن داری گفت تو بچه داری و آنها گناه هستند . یکروز بعد از ظهر بود و باران نم نم می آمد تعدادی بودیم در گلزار شهدا و ایشان هم بودند تکه چوبی گرفت دستش و آمد جایی را خط کشید و گفت اینجا جای من است و این دفعه دیگر می روم و شهید می شوم ، زمانی که ایشان آنجا را علامتگذاری کرد و به جبهه رفت هنوز در ردیف قبلی جای سه یا چهار شهید دیگر بود و شهدا را ردیف دفن می کردند .
🥀در این مدت سه چهار شهید آمد و ردیف قبلی پر شد و زمانی که او شهید شد آوردند طبق روالی که دفن می کردند همانجایی شد که شهید آنجا را نشان داده بود و شهید همانجای مشخص شده دفن گردید .😔
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
➡️@motevasselin_be_shohada
💝 متوسلین به شهدا 💝
اللهم عجل لولیک الفرج الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم




