حکمت ۷
بخش دوم
وَ أَعْمَالُ الْعِبَادِ فِي عَاجِلِهِمْ، نُصْبُ أَعْيُنِهِمْ فِي آجِلِهِمْ
مثل تابلو
أَعْمَالُ: کارهای خوب و نیک الْعِبَادِ: بندگان خدا، فِي: در عَاجِلِهِمْ: زندگی دنیویشون، یعنی در همین زمان کوتاه و گذرا که در دنیا هستن، نُصْبُ: برابر أَعْيُنِهِمْ: چشمها شونه، کی؟ کجا؟ فِي: در آجِلِهِمْ: آخرتشون، زندگی آیندهشون، یعنی زندگی پس از مرگ.
یعنی کارای خوب بنده های خدا، همین کارایی که تو این دنیای کوتاه و گذرا انجام میدن، اصلاً گم نمیشن، دود نمیشن برن هوا؛ بلکه یه روز تو آخرت، درست جلوی چشم خودشون جلو میان و جلوه می کنن، بیپرده، بیسانسور، بیکموکاست.
خیلی وقتا ما فکر میکنیم یه کار کوچیکه، دیده نمیشه، ارزشی نداره. مثل یه لبخندِ ساده، یه گذشتِ بیسر و صدا، یه کمک یواشکی که حتی طرف نفهمه از کی بوده، یا یه «باشه، اشکال نداره» اونم وقتی حق با خودته؛ واقعیت اینه که هیچکدوم اینها گم نمیشن، همهشون ثبت میشن. انگار زندگی داره بیوقفه فیلم میگیره؛ نه برای بقیه، بلکه برای خودت.
اون لحظهای که توی ترافیک، اعصابت خورده ولی راه میدی به اون رانندهای که عجله داره و حتی بوق هم برات نمیزنه که تشکر کنه… تو فکر میکنی تموم شد و رفت؟ نه! اون صحنه الان «یه عکس» شد توی گالریِ آیندهت. یه روزی میرسه که میایستی روبهروی خودت و همهی این صحنهها میاد جلوی چشمت؛ مثل یه آینهی صاف که هیچچی رو قایم نمیکنه.
دنیا مثل یه دوربینِ مداربستهست که فقط نیتها رو ضبط میکنه. هیچچیز گم نمیشه، فقط از حالتی به حالت دیگه تبدیل میشه؛ از «عمل» به «منظره».
معلمی که با حوصله برا بچهای که هیچی بلد نیست وقت میذاره، پزشکی که با وجدان کار میکنه حتی وقتی کسی حواسش نیست، کاسبی که گرونفروشی نمیکنه حتی وقتی میتونه، یا مادری که خستهست ولی باز هم با مهربونی حرف میزنه؛ اینا شاید تو همون لحظه، کوچیک به نظر بیان، اما اونور، کوچیک نیستن. اونور، دقیقاً جلوی چشم خود آدم با یه شکوه و جلالی ظاهر میشن.
حتماً دیدی یه وقتهایی یه نفر یه حرفِ خیلی ساده بهت زده که بعد از ده سال هنوز تهِ دلت رو گرم میکنه؟ اون آدم شاید خودش یادش نباشه، اما اون حرف برای تو شده یه پناهگاه. امام میگه کارهای ما هم همینطورن. مثل اینکه توی این دنیا برا لحظهای یه دونه گردو میکاری اما برا چند صد سال گردو برداشت میکنی و میکنند. تو یه دونهی کوچیک میکاری، اما اونور که بیدار میشی، میبینی زیرِ سایهی یه درختِ تناور نشستی که ریشهش همون کارِ کوچیکِ بیست سال پیشته.
یا تویِ آپارتماننشینی: راهرو کثیف شده و نوبتِ تو نیست، ولی میبینی همسایهت پیره و نمیتونه. بیصدا یه دستمال میکشی و میری. کسی ندید؟ چرا، «تابلوسازِ» عالم دید و برات یه تابلویِ آرامش اونور نصب کرد که وقتی چشمت بهش میافته، تمومِ خستگیهای عمرت در میره.
یا تویِ بازار و کاسبی: میتونی یه جنسِ درجه دو رو به جای درجه یک بفروشی و مشتری هم اصلاً نمیفهمه. اما نمیکنی. اون سودی که ازش گذشتی، گم نشد. اون پولِ نقدِ «عزت» شد و تویِ اون دنیا به صورتِ یه کاخِ امن جلوی چشمت ظاهر میشه.
یا تویِ خلوتِ گوشی: یه پیام میبینی که میتونی باهاش آبرویِ کسی رو ببری یا مسخرهش کنی. اما دکمهی پاک کردن رو میزنی. اون لحظه که انگشتت لرزید و گذشتی، یه ستاره توی آسمونِ آخرتت روشن شد.
و همون لحظهای که پا میذاری اون دنیا، انگار یه پرده کنار میره. هر حرکتت، هر نیتت، هر مهربونی یا نامهربونی، مثل تابلو میاد جلو چشمت. بعضیاش میدرخشه، بعضیاش آدمو خجالتزده میکنه. البته امام (ع) نمیخواد ما رو بترسونه، میخواد بهمون «امید» بده. میخواد بگه: «ببین! هیچکدوم از قشنگیهایی که آفریدی، بیجواب نمیمونه.»
جالب اینجاست که اثرش فقط برای اون دنیا هم نیست؛ همین دنیا هم برمیگرده.
تو جامعهای که آدما کار خوب میکنن، حتی یواشکی، امنیت بیشتره، اعتماد بیشتره و دلها آرومتره.
یه کار خوب شاید همون لحظه فقط اندازهی یه دونه گردو باشه، اما ریشه میدوونه، بزرگ میشه و سالها بعد ثمر میده؛ نه فقط برای خودت، برای خیلیهای دیگه.
پس حواسمون باشه؛ هیچ کاری دود نمیشه. نه خوبیها، نه بدیها. همهشون یه جایی جلو چشم خودمون سبز میشن.
و شاید همین فکر، همین دونستن، باعث بشه تو شلوغی این دنیا، آگاهانهتر زندگی کنیم، مهربونتر رد بشیم، و کمتر از کنار همدیگه بیتفاوت عبور کنیم.
از امروز به هر کاری که میکنیم، به چشمِ یه «قطعه از پازلِ تابلویِ ابدیتمون» نگاه کنیم.
وقتی داری با بچهت حرف میزنی، وقتی داری جوابِ یه تلفنِ کاری رو میدی، یا حتی وقتی داری توی خیابون راه میری، از خودت بپرس: «دوست دارم این صحنه رو اونور، مدام جلوی چشمم ببینم؟» اگه جواب مثبت بود، با تمامِ وجود انجامش بده.
و چقدر دلگرمکننده است که بدونیم هیچ مهربونیای گم نمیشه.
اللهم عجل لولیک الفرج الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم




