خداحافظی با ترسها
❤️ روایتهایی زنانه درباره مادرانگی
🔻 از سراسیمه صدا زدن اسمم تا دویدنم از طبقهی دوم به طبقهی اول، بیست ثانیه هم نکشید. خانم همسایه، دمپایی به دست، چشم گرد کرده بود و پشت پشتی را میپایید. حنا تاتیکنان پشت سرم رسید. خانم همسایه وحشتزده گفت: «رفت اون پشت!» آنطور که رنگ باخته بود، منتظر اژدهای هفتسری بودم که آتش از دهانش بیرون بیاید.
🔹 همیشه برای این کارها جرأت داشتم؛ اما از وقتی حنا آمده بود دلدارتر شده بودم. لااقل خودم را آرام نشان میدادم. ترس یک چیز غریزی است و خیلی نمیشود کنترلش را دست گرفت ولی میشود که کمتر نشانش داد. آرام گفتم: «الان میگیرمش.» و قرارم با خودم این بود که واقعاً زنده گیرش بیاورم و پرتش کنم بیرون. توی مرام ما از بچگی کشتن نبود. مامان ملخ و سوسک و حتی مگسها را میگذاشت لای پارچه و میبرد بیرون.
🔻 تا پشتی را کنار زدم خانم همسایه دمپایی را پرت کرد سمتش و مارمولک بختبرگشته دمبش را انداخت و خودش را هم به مردن زد. اینها را چون به دفعات دربارهی مارمولکها دیده و شنیده بودم راجع بهش میدانستم و منتظرش هم بودم. خانم همسایه دوباره پیشدستی کرد و تا حرفی بزنم گفت: «مُرد!» و روی اولین مبلی که گیر آورد نشست تا نفسی چاق کند. هنوز قلبم از صدای جیغ اولش که اسمم را صدا زده بود و گفته بود به دادم برس تند میزد، ولی راه گرفتم بروم جارو و خاکانداز بیاورم که مارمولک بختبرگشته را بیاندازم بیرون. منتظر بودم باز حنا تاتیکنان پشتم بیاید؛ ولی خبری نشد. فکر کردم حتمی مراقب نعش بیجان مارمولک است؛ اما وقتی جارو و خاکانداز به دست رسیدم، در قابی دیدمش که هیچوقت فراموشم نمیشود. مارمولک کف دست راستش بود و داشت تلاش میکرد با انگشتان کوچک دست چپش، دمِ بریده را مثل یک تار مو از روی زمین بردارد. و برداشت، و مثل اینکه واقعاً دربارهی یک تار مو حرف بزند، پرسید: «کجا بندازمش؟» آب دهانم را قورت دادم و نزدیک شدم. از تو وا رفته بودم؛ ولی خونسرد نشان دادم. خاکانداز را گرفتم زیر دستش و انداختش آن تو. بعد با حوصله پشت سرم آمد تا بیاندازیمش توی باغچه.
🔹 در تمام مدت منتظر بودم مارمولک حرکتی کند؛ پا تند کند به فرار یا لااقل تلاشی داشته باشد برای نجات خودش. اما او هم تقدیرش را داده بود دست ما تا ببیند چه میکنیم. حتی وقتی انداختیمش روی خاک باغچه هم تکان نخورد. حنا انگار که کاری را تمام کرده باشد، مثل من وقتی خاک از دستم میگرفتم، کف دو دستش را به هم زد.
🔻 حالا که نه سال دارد، هنوز حیوانات را دوست دارد و از چیزی آنقدر که همسالانش میترسند، نمیترسد. من نه آنجا، که خیلی جاهای دیگر هم، به خاطر او ترسم را قورت دادم، به غریزهام حریف شدم و آرامشم را حفظ کردم؛ تنها چون مادر شده بودم و میدانستم حنا قرار است آینهی من باشد و هر چه ببیند را، تکرار کند. از شما چه پنهان، بزرگ شدم با او. حالا ترسهایم کوچک شدهاند. که مولای ما (ع) گفت: «از هرچه ترسیدی، خود را در آن بیفکن.»
✍🏼 زهرا خلیلی کلیشمی، رسانه «ریحانه»؛
🔰 مجموعه روایت «بهشتآفرین»
🌐 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس |
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
اللهم عجل لولیک الفرج الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم




