ابراهیم در مناطق کرد نشین غرب کشور رفیقی داشت درشت هیکل و بسیار قوی به نام جهانشاه ساسانی.
یک شب به دیدنش رفتیم و شام نگهمان داشت. فرستاد برای شام، مرغ سوخاری بگیرند. سفره را انداختند هفت عدد مرغ سوخاری آوردند گذاشتند وسط سفره. ما شش نفر بودیم. پنج نفرمان یکی از مرغها را خوردیم و شش تا مرغها را جهانشاه خورد. همه ما انگشت به دهان بودیم. تازه بعد از خوردن مرغها یک شیشه مربای بالنگ برداشت و با قاشق تا آخرش را خورد. ابرام برگشت به ما که چشم هایمان چهار تا شده بود، گفت:
«تازه امشب میخواد سبک بخوابه!»
ابرام تعریف می کرد: «یک بار جهانشاه را بردم تهران. قبلش به مادرم تلفن زدم و پرسیدم ناهار چی داری؟
گفت: «چی میخوای؟»
گفتم: «به اندازهی سیزده نفر لوبیا پلو درست کن.»
با جهانشاه رفتیم خانه. مادرم منتظر یازده نفر بقیه بود. وقتی دید خبری نشد، آمد گفت:
«پس رفقات چرا نیومدن؟ من این همه غذا درست کردم!»
گفتم: «ننه! یه بشقاب من غذا میخورم، دوازده تای بقیه رو این رفیقم میخوره!»
و همان هم شد. از آن به بعد ما با جهانشاه ساسانی خیلی رفیق شدیم
📙سلام بر ابراهیم۲
با شهید ابراهیم هادی همراه باشید👇
https://eitaa.com/joinchat/2843344995C4bdc20cf63
اللهم عجل لولیک الفرج الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم




