#یاامامرضا
یکی از علمای اصفهان میگفت: سالها قبل با خانواده عازم زیارت مشهد شدیم، آن زمان پرواز مستقیم از اصفهان به مشهد نبود و باید به تهران آمده اینجا بلیط تهیه میکردیم. در فرودگاه مهرآباد قصد داشتم بلیط بگیرم که دیدم آقایی چپ چپ ما را نگاه میکند!
او جلو آمد و گفت ببخشید حاج آقا، عازم مشهد هستید؟
گفتم بله
گفت امشب را تشریف بیاورید منزل ما قدم بر دیدگان ما بگذارید و فردا عازم شوید.
قبول نکردم اما او مرتب اصرار میکرد. دست آخر گفت شما را به جده تان حضرت زهرا امشب را مهمان ما باشید.
با خانواده مشورت کردم و با ماشین ایشان به منزلشان رفتیم. منزل او باغ بزرگی در شمال تهران بود. آن شب پذیرایی شاهانهای از ما انجام داد. از او پرسیدم شما که ما رو نمیشناسی، چه شد که ما را دعوت کردی؟ گفت: دوستانم میدانند که هر کسی عازم زیارت امام رضا باشد، من هر کاری بتوانم برایشان انجام میدهم. من زندگیم را مدیون امام رضا هستم.
برایم جالب شد و میخواستم داستانش را بدانم.
او گفت سالها قبل زمانی که پنج سالم بود، در ورامین زندگی میکردیم. پدرم از دنیا رفت و یتیم شدم. زندگی ما به سختی می گذشت. مادرم مجبور شد ازدواج کند و ناپدری مرتب مرا کتک میزد. وقتی نه ساله شدم، یک بار مرا اذیت کرد و گفت تا کی میخوای مزاحم زندگی ما باشی؟! من هم لباس پوشیدم و از خانه بیرون آمدم.
دیده بودم مادرم بعد از نماز به امام رضا سلام میدهد و مرتب از آقا برایم میگفت. من هم به امام رضا سلام دادم و گفتم آقا دوست دارم بیام زیارت شما و از دست این زندگی خلاص بشم. خلاصه همین طور پیاده می رفتم و با آقا درد دل می کردم.
من پیاده از کنار جاده به سمت تهران راه افتادم. کمی که رفتم یک ماشین توقف کرد و پرسید پسر کجا میروی؟
گفتم میخواهم بروم تهران و مشهد.
گفت بیا بالا.
وقتی سوار شدم گفت تنها میخواهی بروی؟
یکباره زدم زیر گریه و ماجرای خودم را گفتم. این مرد گفت: نگران نباش، امام رضا مرا برای کمک به شما فرستاد. من الان توی کارخانهام در ورامین خواب بودم. امام رضا را در خواب دیدم که فرمودند: ماشینت را روشن کن و حرکت کن. من خیلی به امام رضا ارادت دارم. از خواب پریدم و راه افتادم. توی مسیر فقط تو را دیدم و حس کردم شما مورد نظر آقا هستی.
خلاصه اینکه این آقای کارخانهدار چندین سال مرا در کارخانهاش مشغول کرد و مانند فرزند خودش در منزلش بزرگ کرد.
وقتی جوان ۱۸ ساله شده بودم، به من گفت: شما تنها دختر مرا دیدهای، دوست داری با او ازدواج کنی؟
گفتم من که چیزی ندارم، شما خانواده سرشناس تهران هستید و حسابی به من لطف داشته اید.
گفت تو سفارش شده امام رضا هستی. خلاصه دخترش را به عقد من درآورد و نیمی از اموالش را به ما بخشید.
من از صدقه سری امام رضا به همه چیز رسیدم. الان کمترین کاری که میتوانم انجام دهم، خدمت به زائران امام رضاست.
(نقل از سخنرانی استاد هاشمی نژاد با اندکی تلخیص)
با شهید ابراهیم هادی همراه باشید👇
https://eitaa.com/joinchat/2843344995C4bdc20cf63
اللهم عجل لولیک الفرج الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم




