جمعه , فوریه 20 2026

حکمت ۳۰ نذاریم لو نرفتن ها مغرورمون کنن

حکمت ۳۰
نذاریم لو نرفتن ها مغرورمون کنن

وَ قَالَ عَلَيهِ السِّلَامُ
الْحَذَرَ الْحَذَرَ فَوَاللَّهِ لَقَدْ سَتَرَ، حَتّى کَأَنَّهُ قَدْ غَفَرَ.

توضیح ساده:
الْحَذَرَ: مراقب باش! الْحَذَرَ: مواظب باش! یعنی حواستو جمع کن!
این تأکید پشتِ هم یعنی خیلی ماجرا جدیه پس جدی بگیر.
فَ: پس وَ: یادتون باشه: گاهی در زبان عرب واو معنای قسم رو میده مثل همینجا، پس و یعنی قسم به اللَّهِ: خدا، یعنی قسم به خدایی که همه چیز اونه و همه چیز دست اونه که لَقَدْ: واقعاً، حتماً، قطعاً سَتَرَ: پوشانده، پرده انداخته، مخفی کرده…
یعنی: خدا خیلی چیزا رو پوشونده و جلوی خیلی رسوایی های من و تو رو گرفته.
حَتّى: تا جایی که، اونقدر که، به حدی که کَأَنَّهُ: انگار که او، مثل اینکه او قَدْ: واقعاً، قطعاً غَفَرَ: بخشیده، گذشته، گذشت کرده، عفو کرده.
یعنی، خیلی حواستو جمع کن، خیلی مراقب خودت باش! و از عذاب خدا غافل نشو.
به خدا قسم، اون‌قدر خدا بخاطر مهری که داره پرده‌پوشی کرده و خطاهاتو پوشونده که انگار بخشیده شدی، ولی واقعیت اینه که هنوز آمرزیده نشدی و توهم زدی بخشیده شدی و همه چی تموم شده و رفته پی کارش، ولی نشده ولی نرفته.
بعضی وقتا آدم خیال می‌کنه وقتی رسوا نشده، پس بخشیده هم شده. اما این فقط سکوت خداست، صبرشه، فرصتیه برا برگشتن.
درست مثل آتیشی که زیر خاکستر قایم شده، خاموش به نظر میاد ولی هنوز زنده‌ست و هر لحظه ممکنه شعله بکشه.
یه جورایی مثل وقتی که بدنت درد رو فوری نشون نمی‌ده. مثلاً قند یا فشار سال‌ها آروم بالا میره، ولی آدم فکر می‌کنه سالمه. تا یه روز که می‌بینه ای وای… داستان جدی بوده،و چی فکر می‌کرد و چی شد؟!
ندیدی وقتی یه بار پشت سر کسی حرف می‌زنیم و می‌بینیم اعتبارمون پیش بقیه کم نشد، یا یه بار توی معامله یه کلکی سوار می‌کنیم و پولش راحت می‌ره توی جیبمون، پیش خودمون می‌گیم: «ای بابا، ما چقدر سخت می‌گرفتیم! خبری نیست که.»
این‌جاست که حضرت می‌گه «الحذر الحذر». یعنی رفیق، حواست باشه! این‌که الان ضایع نشدی و هنوز آبروت سر جاشه، به خاطر این نیست که کارت درست بوده؛ فقط به خاطر اینه که خدا خیلی «ستّاره». داره بهت فرصت می‌ده که برگردی و جمع‌وجورش کنی، نه این‌که با تخت گاز بری جلو و راهت رو ادامه بدی.
یا فرض کن یه دایرکتی می‌دی یا یه حرفی می‌زنی که نباید. می‌بینی کسی نفهمید، نه همسرت بویی برد نه رفیقت. و دفعه بعد پرروتر می‌شی. و یادت می‌ره که این «آبروداریِ خدا»، یه فرصت طلاییه برای پاک کردنِ اون پیام و پشیمونی، نه یه چراغ سبز برا ادامه دادن.
یا تو محیط کار از سر و ته کار می‌زنی، جیم می‌شی، ولی حقوق کامل می‌گیری و تازه رئیس هم کلی تشویقت می‌کنه. و با خودت می‌گی: «دمم گرم، عجب زرنگم!» ولی این زرنگی نیست، این همون صبوریِ خداست که داره نگاهت می‌کنه و فعلاً صداش رو در نمی‌آره تا شاید خودت به خودت بیای و خجالت بکشی.
و یا فکر کن توی جمع رفقا یا فامیل، همه به چشم یه آدم حسابی، یه آدم صبور یا یه آدم پاک بهت نگاه می‌کنن. میان باهات دردِدل می‌کنن و ازت مشورت می‌خوان. و تو خودت ته دلت می‌دونی فلان جا چه کلاهی سرِ فلانی گذاشتی، یا دیشب توی خلوتت چه خطایی کردی که اگر بقیه بفهمن، حتی جواب سلامت رو هم نمی‌دن.
این‌که هنوز اون بالا نشستی و همه بهت احترام می‌ذارن، همون «پوشش» خداست. خدا داره بهت اعتبارِ قرضی می‌ده تا بری اون گندکاری رو جبران کنی، نه این‌که پشتِ این نقابِ آدم‌حسابی بودن قایم بشی و فخر بفروشی.
یا توی رانندگی، لاین رو می‌بندی و حقِ صد نفر رو می‌خوری تا دو دقیقه زودتر برسی؛ پلیس نمی‌بینتت، جریمه نمی‌شی، تصادف هم نمی‌کنی. با لبخند می‌گی: «باید گرگ باشی!»
یا توی شرکت، یه جوری زیرآبِ همکارت رو می‌زنی که طرف خودش هم نمی‌فهمه از کجا خورده و تو ترفیع می‌گیری.
این‌که چرخِ زندگیت داره می‌چرخه و به ظاهر موفقی، معنیش این نیست که کارت درسته. این یعنی خدا فعلاً «ترمزِ رسوایی» رو کشیده تا خودت خجالت بکشی.
یا یه نفرو وابسته‌ی خودت می‌کنی، بهش امیدِ واهی می‌دی، فقط برای این‌که تنهاییِ خودت پر بشه، در حالی که می‌دونی تهش قرار نیست براش کاری کنی. اما اون طرف باورت می‌کنه و تو توی دلت می‌گی «چقدر ساده‌ست!».
این‌که اون آدم هنوز بهت شک نکرده و ماهیتِ واقعیت رو نفهمیده، معجزه‌ی پرده‌پوشی خداست. خدا داره بهت زمان میده که اون دل رو نشکونی و بازی رو تموم کنی.
می‌دونی کجای قصّه هم قشنگه و هم ترسناک؟ این‌که خدا اون‌قدر کریمه که حتی وقتی داریم برخلاف حرفش قدم برمی‌داریم، باز هم حواسش به آبروی ما هست. مثل پدری که می‌دونه بچه‌اش داره راهو غلط می‌ره، اما جلوی در و همسایه سینه سپر می‌کنه که بچه‌اش سکه‌ی یک پول نشه؛ به امید این‌که بچه خودش بفهمه و برگرده بغل باباش.

رفیق، بیا نذاریم این «لو نرفتن‌ها» مغرورمون کنه. بیا قبل از این‌که پرده‌ها بیفته، خودمون برگردیم.

رفیق…
بیا یه لحظه با خودمون صادق باشیم.
تا حالا فکر کردی اگه همین الان، فقط «یک دقیقه»، فقط یک دقیقه پرده‌ها کنار می‌رفت و تمومِ فکرای زشتت، تمومِ دروغایی که گفتی، و تمومِ اون کارهای یواشکیت مثل فیلم روی پیشونیت پخش می‌شد، کی حاضر بود حتی یه لحظه کنارت بشینه؟
خدا خیلی غریب نوازی کرده برات. اون لحظه‌ای که داشتی خطا می‌کردی، اون می‌دید، فرشته‌ها می‌دیدن، اما بهشون گفت: «هیس! بنویسید، ولی جار نزنید؛ شاید برگرده پیش خودم.»
بترس از اون لحظه‌ای که این «شاید برگرده» تبدیل بشه به «دیگه بر نمی‌گرده». بترس از روزی که خدا بگه: «من دیگه آبرو گرو نمی‌ذارم».
خدا بعضی وقتا اون‌قدر آروم هواتو داشته که خودت هم نفهمیدی چند بار لبه‌ی سقوط بودی و برت گردوند.
بترس از روزی که بگه: «خودت راهو بلدی… برو همون‌جوری که می‌خوای.»
خدا گاهی خطاتو فوری جواب نمی‌ده، نه اینکه ندیده… فقط دلش نیومده آبروت جلوی بقیه بریزه.
بترس از وقتی که دیگه دلش نیاد این‌طوری هواتو داشته باشه.
خدا بعضی شب‌ها پرده می‌کشه روی کارات، فقط بخاطر اینکه فردا بتونی با سر بلند راه بری.
بترس از روزی که پرده رو کنار بزنه و بگه: «حالا خودت و کارت.»
خدا بعضی وقتا مجازات رو عقب می‌ندازه، فقط بخاطر اینکه تو جلو بیفتی سمتش.
بترس از وقتی که دیگه چیزی عقب نیندازه.
خدا گاهی می‌بخشه قبل از اینکه حتی معذرت بخوای.
بترس از روزی که بگه: «حرفی نداری بزنی؟ پس منم حرفی ندارم.»
خدا بعضی وقتا صدات می‌کنه با مهربونی.
بترس از وقتی که دیگه صدات نکنه.
خدا بعضی وقتا نشونه می‌فرسته که برگردی.
بترس از وقتی که نشونه‌ها تموم بشه.

رفیق! تا وقتی که هنوز کسی نفهمیده چه‌کاره‌ای، تا وقتی که هنوز محبوبِ بقیه‌ای، تا وقتی که هنوز بهت می‌گن «آدمِ خوب»، بدو و همه‌چیز رو درست کن.
رفیق! همیشه «آرام بودن اوضاع»، نشونه «خوب بودن اوضاع» نیستا.
رفیق! همیشه دیر نفهمیدنِ دیگران، زرنگیِ ما نیستا، گاهی لطف خداست که آبرو می‌خره برامون.
بعضی وقتا خدا فرصت میده. پرده می‌ندازه. زمان میده که خودت برگردی.
نذار این صبوریِ خدا، به جای اینکه سربه زیرت کنه، هارت‌وپورتت رو زیاد کنه.
قبل از این‌که خدا پرده رو بندازه، خودت رو بنداز تو بغلش و بگو: «دمت گرم که رسوام نکردی، غلط کردم…»
ور از جهل غائب شدم روز چند
کنون کآمدم در برویم مبند

   

دیدگاهتان را بنویسید