جمعه , فوریه 20 2026

حکمت ۲۷ زیاد سخت نگیر وَ قَالَ عَلَيهِ السِّلَامُ امْشِ بِدَائِکَ مَا مَشَى بِکَ.

حکمت ۲۷
زیاد سخت نگیر

وَ قَالَ عَلَيهِ السِّلَامُ
امْشِ بِدَائِکَ مَا مَشَى بِکَ.

توضیح ساده:
امْشِ: راه برو، حرکت کن، ادامه بده، پیش برو بِ: با، همراه دَائِکَ: بیماریت، دردت، در کنار رنجت.
یعنی: با بیماریت ادامه بده، باهاش راه بیا، باهاش کنار بیا، یعنی تا یه جات درد گرفت ، مرخصی استعلاجی نگیر، نیوفت تو بستر، نرو سراغ قرص و دوا و شربت و آمپول، چون اونوقت باورت میشه که مریضی، و همین باوره مریضترت می کنه، نه! بزن بیرون، برو سر کار، برو سراغ دوست و رفیقات، بهتر می‌شی،
ندیدی گاهی سرت درد می‌کرد زدی بیرون رفتی بین رفیقات یه مرتبه سردردت هم خوب شد.
البته این، مَا: تا وقتی که، تا هر زمان که، مَشَى: همراهی کنه، و ادامه بده اون بیماری، بِکَ: با تو، یعنی، هی بدتر و بدتر نشه.
یعنی: تا وقتی بیماریت باهات همراهه و همراهی می کنه و می‌ذاره راه بری، تو هم راهت رو ادامه بده.
پس، وقتی سر و کله بیماری پیدا شد، صبور باش و بساز، مثل شاخه‌ای که زیر وزش باد خم می‌شه اما می‌ایسته، یا مثل رود کوچکی که مسیرش را آروم آروم طی می‌کنه و به سنگ‌ها برخورد می‌کنه ولی بازم جریان داره. البته مادامی که بیماری باهات می سازه و هنوز با تو همراهه و اذیتت نمی‌کنه، و باهات مدارا می‌کنه و باهات راه میاد، وگرنه باید بری سراغ دارو درمون.
ما معمولاً تا یه جای کارمون می‌لنگه، کلاً کرکره زندگی رو می‌کشیم پایین. مثلاً منتظریم اول حال دلمون توپِ توپ بشه، بعد بریم فلان کلاس یا فلان کار رو شروع کنیم.
اما، امام میگه اینطور نباید باشه، اگه یه غمی گوشه دلت لونه کرده، یا یه مشکل تو خونه داری که فعلاً چاره‌ای نداره، نگو «تا این حل نشه دست به سیاه و سفید نمی‌زنم». با همون دردِ نیم‌بند، برو دنبال نون و آب و زندگیت.
دیدی این پیرمردهای باصفا رو که با کمردرد و پادرد، باز هم کرکره مغازه رو می‌کشن بالا؟ بهشون می‌گی: «حاج‌آقا استراحت کن»، می‌گه: «بابا اگه بشینم خونه که دیگه نمی‌تونم بلند شم!» این‌ها دقیقاً دارن به این حکمت عمل می‌کنن. اونا با دردشون راه می‌رن تا وقتی که درد باهاشون راه بیاد.
یا دیدی بعضی مادربزرگا رو که زانو درد دارن، دستشونم می‌لرزه، ولی باز میرن آشپزخونه و برا نوه‌ها غذا درست می‌کنن؟
بهشون میگی: «مادر جون بشین من خودم درست می‌کنم»، میگه: «اگه ول کنم، دیگه دست و پام جمع میشه، باید کار کنم تا سرحال بمونم!»
اینا دقیقاً دارن به همین حکمت عمل می‌کنن.
با دردشون زندگی می‌کنن… نه اینکه تسلیمش بشن.
آروم کار می‌کنن، با مکث کار می‌کنن، ولی کنار نمی‌کشن.
اونا با دردشون راه میرن… تا وقتی که درد باهاشون راه بیاد.
اما خیلیا اینجوری نیستن و اینجوری فکر نمی‌کنن، تا سرشون یه ذره درد می‌گیره، جوری می‌افتن رو تخت که انگار دنیا به آخر رسیده و کلاً فلج میشن.
ولی امام میگه تا وقتی درد اونقدر زیاد نشده که بندازتت، نذار بهت زور بگه. با همون سردردِ کم یا پادردِ ملایم، پاشو برو نونت رو بخر، کارت رو بکن.
اصلاً همین راه رفتنه خودش درمونه. وقتی راه می‌افتی، درد یادت میره؛ ولی وقتی کپ می‌کنی یه جا، درد قشنگ میاد می‌شینه رو سینه‌ت.
حکایت اینجور آدما می‌دونی حکایت کیه؟ درست حکایت آدم‌هایی رو که تا ال‌سی‌دی گوشی‌شون یه ترکِ ریز می‌خوره، انگار دنیا براشون تموم شده. هی نگاش می کنن هی غصه می خورن، دیگه نه باهاش زنگ می‌زنن، نه چت می‌کنن، کلاً گوشی رو می‌ندازن گوشه طاقچه و میگن «این دیگه گوشی بشو نیست، باید صبر کنم تا پول دستم بیاد نو بخرم.»
حالا توی زندگی: این ترکِ روی صفحه، همون «خاطره‌ تلخ» یا «شکستِ عاطفیه» که تو گذشته خوردی. همون بیماری و دردیه که داری می کشی ، و امام میگه: آره، صفحه دلت یا تنت ترک خورده، یه کم هم بدقیافه شده، قبول؛ ولی چشم و چارت که خوب می بینه، بار و و اعتبارت هم که خوبه، چرا زانوی غم بغل گرفتی، درست مثل همون گوشیت که لمسش کار می‌کنه! هنوز که می‌تونی باهاش چهار تا تماسِ قشنگ بگیری. نندازش کنار؛ با همون صفحه ترک‌خورده، زندگیت رو پیش ببر. و نذار یه خراش، کلِ ارتباطت رو با دنیا قطع کنه.
یا شبیه وقتیه که یه ماشین یه خط و خش می‌افته روی درش… و صاحبش می‌شینه یه گوشه‌ای و عزا می‌گیره، در حالی که موتور سالمه… ترمز سالمه… راه میره… حتی می‌تونه مسافرت هم بره.
حالا توی زندگی:
اون خط و خش، همون زخمیه که از یه حرف، یه آدم، یه خاطره، یا یه مریضی خوردی.
امام میگه: آره، بدنه زندگیت شاید یه جاهاش خط افتاده… شاید مثل روز اول براق نیست… قبول.
ولی هنوز که موتورت کار می‌کنه!
هنوز که می‌تونی حرکت کنی… هنوز که می‌تونی برسی… هنوز که می‌تونی حال خوب بسازی.
نذار یه خط، کل مسیرتو متوقف کنه.
با همون خط و خش… با همون جای زخم…
فرمون زندگی رو بچرخون و برو جلو.

ببین ته حرف امام اینه:
زندگی مسابقه‌ای نیست که بدون خسته شدن تموم بشه…
اما تا وقتی نفس می‌کشی، قدمتو بردار.
آه بکش… ولی وایسا سر جات.
گریه کن… ولی راهتو ادامه بده.
خسته شو… ولی نایست.
یادت بمونه بعضی دردها قرار نیست زود زود برن…
اما قرار هم نیست کل زندگی رو بخوابونن.
همون‌طور که میکروب تو محیط آلوده رشد می‌کنه، ناامیدی هم تو توقف و بی‌حرکتی جون می‌گیره.
حرکت — حتی خیلی آروم — ذهن رو زنده نگه می‌داره.
آدم قوی اون کسی نیست که درد نداره…
کسیه که با درد هم زندگیشو ادامه می‌ده.
آروم…
پیوسته…
با امید…
با توکل…
ببین رفیق، زندگی هیچ‌وقتِ خدا بدون درد و مشقت نبوده و نیست. اگه بخوایم هی منتظر بمونیم تا هیچ غمی نباشه و بعد استارت بزنیم، باید تا آخر عمر تو حالت «استندبای» بمونیم!
زیاد سخت نگیر.
با زخمات نجنگ که بدتر دهن باز نکنن.
بذار اونا هم یه گوشه باهات بیان.
تو راهت رو برو، اونا هم وسطِ بدو بدوی زندگی، کم‌کم تو گرد و خاکِ مسیر گم میشن.»
رفیق! درد کلاً یه خاصیتِ «دیکتاتوری» داره؛ یعنی اگه بهش رو بدی، میگه فقط به من نگاه کن، فقط واسه من غصه بخور. اما وقتی بی‌محلی می‌کنی و با وجود درد، پاشنه‌ کفشت رو می‌کشی بالا و می‌زنی بیرون، درد می‌فهمه که همه‌ کاره‌ زندگی تو نیست.
در واقع این حکمت یه جور «روان‌شناسیِ قدرته». و امام می‌خواد بهت بگه که تو خیلی قوی‌تر از دردهایِ کوچیکت هستی. نذار بیماری (چه جسمی، چه روحی) برات تصمیم بگیره.
وقتی تو با وجودِ درد، بلند می‌شی و حرکت می‌کنی، داری به بدن و روحت پیام می‌دی که: «رئیس منم، نه تو!»
البته امام یه تبصره‌ی طلایی هم گذاشته: «ما مشى بك». یعنی تا وقتی که بدنت توانش رو داره.
یعنی به خودت هم آسیب نزن، ولی زود هم وا نده.

   

دیدگاهتان را بنویسید