#حاج_آخوند ۱
انار
حاجآخوند دستمال گرهخوردهٔ شطرنجیاش را از توی خورجین اسب بیرون آورد. گره را باز کرد. انارها زیر آفتاب برق میزدند. کمتر پیش میآمد که انار بخوریم یا ببینیم. وقتی برای زیارت به قم میرفتیم، در بازگشت هم انار میخریدیم و هم برای سوغاتی میآوردیم؛ اما انارهای حاجآخوند چیز دیگری بود. یکیشان آنقدر سرخ بود و برق میزد که دلمان برای لمس و بوییدن و حتی تماشایش آب میشد.
حاجآخوند دو انار را در کف دستانش گرفته بود و پرسید: «بچهها! این انارها چه شباهتی به هم دارند؟» گفتیم: «رنگ و اندازهشان مثل هم است.» پرسید: «چه تفاوتی با هم دارند؟» گفتیم: «هیچ!»
انارها را به ما داد. مثل حاجآخوند، انارها را در پنجه گرفتیم و سبکوسنگینشان کردیم. یکی از انارها وزنش دو برابر بیشتر بود. انار را بوییدم، بوی انار نمیداد؛ اما هرچه بخواهید سرخ و صورتی بود. حاجآخوند با نوک قلمتراش، پرههای تاج انار را شمرد: شش پره داشت. پرسید: «شماها تا حالا به این پرهها دقت کردهبودید؟» پوست انار را دورتادور تاج، بهشکل دایره برید. خطهای سفید نقرهای، حدّفاصل دانهها را نشانمان داد. درست از زیر همان خطها، پوست انار را شکافت و گفت: «ببینید! وقتی انار روی همین خطها باز میشود، مثل گل شکفته میشود. تعداد گلبرگها بهاندازهٔ همان پرههای تاج است!»
به هرکداممان یک تکه انار داد. دانههای انار قرمز و خونچکان بود. پرهٔ نازک نقرهای را از روی لعل دانهها برداشت و در برابر نور آفتاب گرفت. مثل حریر بود، با سایهروشنهای محو.
انار دیگری را روی سنگی گذاشت و با سنگی دیگر روی انار کوفت! انار گچی بود و خرد شد. بوی گچ بلند شد. این شکل انار بود! بودش با نمودش فرق داشت. حاجآخوند گفت: «شماها چشمِبازی داشته باشید. بود و نمود انسانها را از هم تشخیص بدهید. خودتان هم همان که هستید، بنمایید!» چشمهای حاجآخوند پر از اشک شد و ادامه داد: «همان باشید که هستید! فقط اگر فقیر بودید، همیشه خودتان را دارا نشان بدهید تا حرمتتان حفظ شود. نمیگویم دروغ بگویید؛ با فقر و عفاف و استغنا زندگی کنید. این انار گچی یادتان باشد. نمودش با بودش دو تا بود. ضربهای کارش را تمام کرد.»
🍁مجموعهسبکزندگیانسانی
@ostad_shojae_yazd
اللهم عجل لولیک الفرج الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم




