قدمی برای ظهور
🚙 از ماشین پیاده شد و به سمت دانشگاه دوید.
نگاهش متوجه پیرزنی شد که با ساک سنگینش کنار خیابان ایستاده بود.
برگشت طرف او و با لبخند گفت: «مادرجان، کمک نمیخوای؟»
–خیر ببینی مادر.
⏰ ساک سنگین پیرزن را به عشق امامزمان تا خانهاش در کوچهٔ بعدی برد. به ساعت نگاه کرد و دوباره به سمت دانشگاه دوید. نفسزنان به کلاس رسید، اما استاد هنوز نیامده بود.
📖 #داستانک
✅رسانه مهدیاران
@Mahdiaran
اللهم عجل لولیک الفرج الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم




