پنج‌شنبه , فوریه 19 2026

قدمی برای ظهور

قدمی برای ظهور

🚙 از ماشین پیاده شد و به سمت دانشگاه دوید.
نگاهش متوجه پیرزنی شد که با ساک سنگینش کنار خیابان ایستاده بود.
برگشت طرف او و با لبخند گفت: «مادرجان، کمک نمی‌خوای؟»
–خیر ببینی مادر.

⏰ ساک سنگین پیرزن را به عشق امام‌زمان تا خانه‌اش در کوچهٔ بعدی برد. به ساعت نگاه کرد و دوباره به سمت دانشگاه دوید. نفس‌زنان به کلاس رسید، اما استاد هنوز نیامده بود.

📖 #داستانک

✅رسانه مهدیاران
@Mahdiaran

   

دیدگاهتان را بنویسید