جمعه , فوریه 20 2026

استاد تقی اصفهانی معروف بود که

#یاامام‌رضا
استاد تقی اصفهانی معروف بود که چاقوساز قهاری است. او در اصفهان در کار خود استاد بود، طوری که بزرگان شهر برای تهیه چاقو و خنجر به او سفارش می دادند.
استاد می‌گفت چاقوی بسیار تیز و زیبایی درست کردم و نذر کردم آن را به آشپزخانه حرم حضرت رضا علیه السلام هدیه نمایم.
چاقو را در غلاف زیبا و محکمی قرار داده و با کاروانی راهی مشهد شدیم.
آن سال‌ها مردم به صورت پیاده و با مرکب، مسیر طولانی را برای رسیدن به امام رضا طی می‌کردند. وقتی نزدیک کاشان رسیدم در کاروانسرایی که آنجا بود جوانی را دیدم که مریض است و روی بستر با حالتی ناتوان افتاده، دلم برایش سوخت. از احوال او جویا شدم گفت اهل ایران نیستم ولی دوست دارم به زیارت مشهد بروم، اما به اینجا که رسیدم مریض شده و بیماری من طولانی شد.
استاد تقی می‌گفت: من که قصد زیارت امام رضا را داشتم با خودم گفتم بهتر است مدتی بمانم و به این زائر امام رضا خدمت کنم.
یک هفته توقف کردم تا اینکه حال و روز او بهتر شد. تا اینکه یک روز وقتی از خواب بیدار شدم دیدم دست و پایم، محکم با طناب بسته شده!
همان جوان که ادعا می‌کرد می‌خواهد به زیارت مشهد برود چاقوی مرا در دست گرفته و بالای سرم راه می رفت و قصد کشتن مرا داشت.
او با خنده به من گفت: آرزو داشتم حالم خوب شود و با همین چاقوی تو، تکه تکه ات کنم. من ناصبی هستم و آرزوی کشتن محبان اهل بیت را دارم.
بعد نگاهی به چاقو کرد و گفت عجب چاقوی تیزی با یک ضربه، حتی حیوان بزرگ را از پا در می‌آورد.
او بالای سرم راه می‌رفت و حرف می‌زد و من با اضطراب امن یجیب می‌خواندم و به حضرت رضا توسل پیدا کردم.
او همینطور که بالای سرم در اتاق کاروانسرا راه می‌رفت، چاقو را در غلاف فرو می‌کرد و بیرون می‌آورد.
چشمانم را بستم و آماده مرگ بودم. برای آخرین بار امام رضا را صدا زدم. همین که چشمانم را باز کردم دیدم او تلاش می‌کند چاقو را از غلاف بیرون بیاورد، اما گویی قفل شده!
غلاف را زیر بغل خود گذاشت و با دو دست تلاش می‌کرد آن را بیرون بکشد اما نمی‌شد.

با تعجب نگاهش می‌کردم، وقتی فشار زیادی آورد یکباره چاقو بیرون آمد و به سینه و شکم خودش کشیده شد!
آنچه می دیدم باور کردنی نبود. خون به شدت از سینه او جاری بود و روده‌هایش بیرون ریخته بود و… او جلوی من به زمین افتاد و دست و پا میزد و لحظاتی بعد به درک واصل شد و من از اینکه زنده ام خدا را شکر می‌کردم.
ولی با دست و پای بسته داخل اتاق کاروانسرا افتاده بودم.
همان لحظه مردی وارد شد، تا مرا دست و پا بسته و آن شخص را با آن وضعیت دید ترسید و خواست فرار کند.
داد زدم نترس، برگرد که اینجا در این کاروانسرا معجزه امام رضا رخ داده.

او برگشت و نگاهی کرد و مرا شناخت. گفت استاد تقی تو هستی؟
گفتم بله. دست و پای مرا باز کرد. او هم مانند من عازم سفر به مشهد بود.
وقتی ماجرا را شنید جنازه آن ملعون را به بیرون کاروانسرا برد تا غذای خوبی برای سگ‌های بیابان فراهم شود. من هم راهی شدم و آن چاقوی پرماجرا را به آشپزخانه حرم در سال ۱۱۳۴ قمری تحویل دادم.
برگرفته از کتاب کرامات رضویه

با شهید ابراهیم هادی همراه باشید👇
https://eitaa.com/joinchat/2843344995C4bdc20cf63

   

دیدگاهتان را بنویسید